
مدیونه اشکای منی اگه فراموشم کنی
من تمام هستی ام رادرنبردباسرنوشت درتهاجم با زمان آتش زدم،کشتم.
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم،یک کلام درجزوءهایم هیچ ننوشتم.
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم.
تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم.
من به عشق منتظر بودن همه صبروقرارم رفت.
بهارم رفت،عشقم مُرد،یادم رفت.
نمی دانم دوباره مهتاب از چه رو به من پناه آورده!
نمی دانم!پناهش دهم یا نه؟
کیست بگوید : من به مهتاب پناه برده بودم!
کیست بگوید : مهتاب تو چرا پشتم را خالی کردی؟
آرام پا گذاشت و آمد داخل اتاق
پنجره را آرام بستم.
دلم را آتش می زد
نورش مست کننده شده بود
گفت : سلام تشنه.سلام مجنون!
گفتم : چه سلامی؟! دلم خون است.
گفت : ببخش.
گفتم : بخشش از بزرگان است نه از مجانین
گفت : چه شده ای؟
گفتم : هیچ، خاکستر.
گفت : می دانم.
خستگی از پا درم آورد ..
سرم از بس به سنگ خورد شکست ..
داغ حسرت روحم رو آزرد ..
سایه غم روی تمام زندگیم افتاد ..
تنهایی تنها شاهد اشکهایم بود ..
و شکستن غرورم اعتماد به نفسم رو گرفت ..
به خاطر خیانت تو ..
ولی تو به روی خودت نیار .
تو بگو چیز مهمی نبود ..
تو بخند ..