تبليغاتX
شکوفه

شکوفه

مدیونه اشکای منی اگه فراموشم کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/09ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط سینا  | 

من تمام هستی ام رادرنبردباسرنوشت درتهاجم با زمان آتش زدم،کشتم.

 

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم،یک کلام درجزوءهایم هیچ ننوشتم.

 

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم.

 

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم.

 

من به عشق منتظر بودن همه صبروقرارم رفت.

 

بهارم رفت،عشقم مُرد،یادم رفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/09ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط سینا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/09ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط سینا  | 

گذر مهتاب دوباره به پنجره اتاقم خورده

   نمی دانم دوباره مهتاب از چه رو به من پناه آورده!

      نمی دانم!پناهش دهم یا نه؟

         کیست بگوید : من به مهتاب پناه برده بودم!

            کیست بگوید : مهتاب تو چرا پشتم را خالی کردی؟

               آرام پا گذاشت و آمد داخل اتاق

                  پنجره را آرام بستم.

                     دلم را آتش می زد

نورش مست کننده شده بود

   گفت : سلام تشنه.سلام مجنون!

      گفتم : چه سلامی؟! دلم خون است.

         گفت : ببخش.

            گفتم : بخشش از بزرگان است نه از مجانین

               گفت : چه شده ای؟

                  گفتم : هیچ، خاکستر.

                     گفت : می دانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/09ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط سینا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/09ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط سینا  | 

خستگی از پا درم آورد ..

سرم از بس به سنگ خورد شکست ..

داغ حسرت روحم رو آزرد ..

سایه غم روی تمام زندگیم افتاد ..

تنهایی تنها شاهد اشکهایم بود ..

و شکستن غرورم اعتماد به نفسم رو گرفت ..

به خاطر خیانت تو ..

ولی تو به روی خودت نیار .

تو بگو چیز مهمی نبود ..

تو بخند ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/09ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط سینا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/09ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط سینا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/09ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط سینا  | 

نميدانم چرا رفتی ...
نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم

و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!
ولی رفتی ...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
ميدانم  تو نام مرا از ياد خواهی برد

هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
...
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر

نميدانم چرا !!!
شايد به رسم عادت" پروانگی مان "
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/09ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط سینا  |